تبلیغات
مجله دهکده - رمان قلبهای مهربان در خار و خس ( قسمت آخر )
 
درباره وبلاگ


امروزه دنیا با امکانات فضای مجازی به صورت دهکده ای درآمده که گوئی از ابتدا انتهای آن دیده می شود.

مدیر وبلاگ : صدرالدین منوچهر ریاضی
نظرسنجی
رمان قلبهای مهربان در خار و خس در چه سطحی است ؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله دهکده
روزگاریست که همه دنیا به وسعت یک دهکده است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

ادامه رمان در ادامه مطلب 


واقعا" تعجب کردم پرویز بود سرش را پائین انداخته بود سلام کرد 

گرچه از او دلخوشی نداشتم از سوئی هوا بشدت سرد بود برف می بارید بنابراین او را به داخل خانه آوردم خسته بود گوشه ای نشست . گفت که مسیر طولانی را رانندگی کرده ، پرسیدم شام خورده گفت نمی خواهد خسته است ، خواهش کرد جائی برای خوابیدن در اختیارش بگذاریم و خیلی زود همانجا که نشسته بود بخواب رفت .

وقتی به خواب بود نگاهم به چهره اش افتاد ، او بود که دل نسرین را برد و رقیبی برای پسرم شد ، هم او بود که نسرین را با خود به تهران و از آنجا به آمریکا برد ولی حالا برگشته ، چهره اش فریاد میزد که خسته است خسته از امروز ، خسته ازدیروز و خسته از همه روزهائی که بر او گذشته است . ریش بزیش را زده بود از موهای ژل مالیده و سیخ سیخش اثری نبود موهایش را کوتاه کرده و صاف شانه زده بود با خود می اندیشیدم که چرا باید از او کینه داشته باشم شاید هم تقدیر زندگی من این بود، پتوئی را رویش انداختم و تا صبح خوابید.

ناهید از او دلخوشی نداشت و او را در مصیبتهائی که بر ما رفته بود بی تقصیر نمی دانست بنابراین روی خوشی نشان نداد .  

صبح  وقتی پرویز از خواب بیدار شد صبحانه ای مختصر خورد وقتی ازش پرسیدم دلیل خاصی برای برگشتنش دارد ؟

پاسخ داد : تصمیم گرفته به اینجا برگردد و کار را در بوتیکش از سر بگیرد .

بعد از کمی صحبت به سمت ناهید رفت کنارش نشست و گفت : مادرجان می دانم ، شما روزهای سختی را پشت سر گذاشته اید شوهرتان هم همینطور ، ولی میدانید من هم از این رنجها بی نصیب نبوده ام ، نمی دانید چه رنجها که نبردم نمی دانید تنها در کشوری غریب آنهم تک و تنها ، چقدر ناامید از روزهای پیش رو در گوشه ای نشستم و بفکر فرو رفتم  نمی دانید چقدر سخت بود ، ما همگی روزهای سختی را تجربه کردیم ؛ ناهید سر از روی زانو برداشت و خیلی آهسته گفت بلی روزهای تلخی بود .

پرویز گفت حالا وقت رفتن است اجازه بدهید شب دنبالتان بیایم با هم برویم بیرون ، با هم صحبت می کنیم چرخی بزنیم ؛ آخه من با شهر شما زیاد آشنا نیستم اگر همراهیم کنید ممنون می شوم ؛ ناهید نگاهی به من انداخت انگار نظر مرا می خواست من هم پذیرفتم ، گفت پس من فعلا" ساکم را همینجا می گذارم و دنبال کارهایم می روم شب می آیم آماده باشید باهم برویم ، خداحافظی کرد و رفت .

آنشب با پرویز به یک رستوران رفتیم با هم شام خوردیم پرویز از روزهای تلخ گذشته اش می گفت و ما هم ....

وقتی به خانه برگشتیم پرسیدم شبها کجا میخوابی گفت : در بوتیک ، گفتم اگر مایل باشد می تواند نزد ما بماند قبول کرد آنشب در گوشه ای خوابید فردا که می رفت گفتم یکی از اتاق های خالی را برایت آماده می کنیم او تشکر کرد ناهید پرسید برای ناهار می آید جواب داد نیکی و پرسش ، خداحافظی گرد و رفت

فردای آنروز ناهید در اتاق نسرین را باز کرد دستی به سرو روی اتاق کشید بعد از مدتها دریچه اتاق را باز کرد کشوها را خالی کرد با کمک هم بعضی از وسائل نسرین را که جا مانده بود به انباری بردیم من آنروز از اینکه می دیدم همسرم مشغول کاری شده خوشحال بودم .

بعد از آن روزها پرویز بعد ازخوردن صبحانه ای مختصر که ناهید آماده می کرد به بوتیکش می رفت بعضی روزها ظهر هم سری به خانه می زد و دوباره می رفت تا شب  ، که میز شام را که حالا دیگر بعد از مدتها می چیدیم شام می خوردیم آخه بعد از رفتن کیان و بعد هم نسرین من اواخر شب با هر چیزی که دم دست بود خودم را سیر می کردم و ناهید هم اشتهائی نداشت بنابراین برای رفتن سر میز شام کسی نبود ولی از زمان آمدن پرویز دوباره دور میز می نشستیم و با هم شامی می خوردیم و هم از وقایع روز می گفتیم .

یک شب پرویز در خلوت نزد من آمد کنار من نشست و گفت آقاجون سئوالاتی است که مدتهاست ذهن مرا بخود مشغول کرده گفتم : مثلا" ؟

گفت : آقاجون وقتی در تهران بودیم فردی مقدار قابل ملاحظه ای پول به حساب نسرین واریز کرد این پول تاثیر منفی روی تصمیمات نسرین گذاشت شما نمی دانید کار کی بود ؟

بدون آنکه پاسخی بدهم ، گفتم سئوال بعدی را بگو گفت : نسرین تعریف می کرد که تمام کارهای منزل را از آشپزی ، شستشوی لباسها ، ظرفها ، جارو و گردگیری همه بردوش او بوده ، وقتی ما به تهران رسیدیم مدتی نگذشته بود که متوجه شدم نسرین اصلا" غذا درست کردن بلد نیست دست به جارو و این جور چیزها هم اصلا" نمی زد آنزمان بود که احساس کردم نکند نسرین ...

به اینجا که رسید من حرفش را قطع کردم و گفتم پاسخ همه سئوالاتت را روزی خواهی یافت ولی فعلا" نمی توانم چیزی بگویم  و ...

البته به اینجا که رسید ، صحبت از ماندن نسرین در آمریکا پیش آمد پرویز گفت : 

بعد از رسیدن به آمریکا وقتی از نسرین خواستم آدرس پدرش را بدهد تا پیدایش کنیم ، گفت که اول در هتلی جا بگیریم ، روز بعد هم وقتی از او خواستم دنبال پدرش بگردیم گفت حالا وقت داریم من کارهای دیگری هم دارم که باید انجام بدهم . مرا با خود به محلی برد که از قبل آدرسش را آماده کرده بود خانمی آنجا بود که وقتی نسرین خودش را معرفی کرد با او روبوسی کرد و بعد با هم به داخل آفیسی رفتند حدود یک ساعتی در اتاق بودند و من بیرون منتظر نشستم وقتی بیرون آمدند نسرین با گفتن خیلی زود برمی گردم خداحافظی کرد و با من همراه شد وقتی پرسیدم کی بود ؟ پاسخ درستی نداد فقط گفت بعدا" برات می گم .

بعدا" فهمیدم آنجا مرکز فعالیت های هنری است ، فکر می کنم او از زمانی که در ایران بوده با این مرکز در تماس بوده است . روزهای بعد هم هر روز بهانه ایی برای رفتن بدنبال کارهای مشابه مطرح می کرد ، حتی بعضی روزها وقتی از خواب بیدار می شدم نسرین رفته بود وقتی شب برمی گشت خسته بنظر می رسید یک روز از روی اوراقی که همراهش بود فهمیدم بدنبال گرفتن مجوز اقامت و ثبت نام در یک مرکز آموزش هنری در آمریکاست ولی در مورد این کارها هیچ توضیحی به من نمی داد . در آنروزها خود من اصلا" مورد توجه اش نبودم گاهی فکر می کردم من دیگر در زندگی اش جائی ندارم تا اینکه بعد از ده روزی که از رفتنمان می گذشت وقتی این رفتارها تکرار شد نگران شدم  یک روز که نسرین نبود من با پدرم تماس گرفتم وقتی متوجه وضعیت بحرانی شد از من خواست هر چه زودتر به تهران برگردم گفت اگر تو خودت را پایبند این زن بکنی من در او نمی بینم پایبند تو بماند من احساس کردم پدرم راست می گوید . بنابراین شب وقتی نسرین به هتل برگشت موضوع را با او در میان گذاشتم او هم کنار من نشست و گفت :

پرویز باور کن من تو را دوست دارم ولی دلم می خواهد همینجا بمانیم با چند مرکز هنری که در زمینه موسیقی سرمایه گذاری میکنند صحبت کرده ام منتظر پاسخ تست صدا هستم ؛ نسرین آنشب گریه کرد و در میان گریه هایش گفت من در ایران هیچ کس را ندارم ، نسرین گفت پرویز جان اگر خودت را با من تطبیق کنی خیلی خوب میشود . من گفتم حاضر به زندگی در اینجا نیستم اینجا برای من غربت است و خانواده ام در ایران منتظرم هستند تو هم یا بامن بیا یا باید از هم جدا بشویم ولی نسرین گفت من در اینجا به تو نیاز دارم اگر بروی من تنها میشوم من دوست دارم تو پیشم باشی حمایتم کنی و ...

یکی دو روز این بحث بین ما بود تا اینکه در نهایت نسرین وقتی با سرسختی من برای برگشتن روبرو شد گفت : پرویز من به ایران برنمی گردم ولی تو را هم خلاف عقیده ات نمی خواهم اینجا نگه دارم اگر واقعا" تصمیمت رفتن است من با یک وکیل دعاوی خانوادگی صحبت می کنم تا ترتیب طلاقمان را بدهد و ...

پرویز ادامه داد وقتی وضعیت را اینطور دیدم تصمیم گرفتم به نصیحت پدرم گوش کنم وبه ایران برگردم و با وکالتی که نسرین به من داده بودم ترتیب طلاق غیابی اش را دادم و مدارکش را برایش ارسال کردم پرویز می گفت فقط در تعجبم نسرین چه راحت جدائی از من را پذیرفت .

پرویز می گفت صبح روزی که من آمریکا را ترک می کردم نسرین مرا در آغوش کشید ، بوسید و گفت عزیزم من خاطرات شیرینی با تو دارم که هرگز فراموش نمی کنم و سپس یک شلوار و تی شرت به من هدیه داد تا من هم بیاد او باشم و ...

خلاصه پرویز تمام آنشب از روزهای سخت غربت و رنجهائی که آنجا برده بود حرف می زد و از کارهای گذشته اش سخت پشیمان بود . نهایت سعی خودم را کردم تا با حرفهایم آرامش کنم .

روزها یکنواخت می گذشت تا اینکه یک روز ظهر وقتی پرویز به خانه آمد مستقیم به اتاقش رفت ، وقتی برای ناهار صدایش کردم جوابی نشنیدم به اتاقش رفتم روبروی آئینه نشسته بود به دندانهایش ور می رفتم پرسیدم چی شده ؟ گفت مدتی بود دندان درد داشتم اما امروز دردش بیشتر شده ، گفتم برای ناهار نمی آئی جواب داد شما شروع کنید من بعدا" میآیم مشغول صرف ناهار بودیم که آمد ناهید پرسید دندانت خیلی خرابه گفت نه کمی سیاه شده ولی درد می کنه ناهید گفت شب زودتر بیا ، من از خواهر زاده ام میخواهم اینجا بیاد مشکل رو حل کنه ، من توضیح دادم که کیانا دانشجوی سال آخر دندانپزشکی است اینطوری از رفتن به مطب دندانپزشکی هم راحت می شوی .

ناهید با کیانا تماس گرفت موضوع را توضیح داد و از او دعوت کرد عصر به خانه مان بیاید .

عصر بود که اول پرویز آمد و بعد از چند دقیقه کیانا و مادرش رسیدند . ناهید ، خواهر و خواهرزاده اش را به پرویز معرفی کرد .

کیانا پرسید مشکل دندانتان جیست ؟

- خانم دکتر دندانم کمی سیاه شده تا چندی پیش کمی درد می کرد حالا دردش بیشتر شده

کیانا که با شنیدن کلمه خانم دکتر به وجد آمده بود با غروری که کاملا" در چهره اش آشکار بود گفت : می توانم دندانتان را ببینم ؟ پرویز روی صندلی نشست کیانا گوشه لب پرویز را کنار زد بعد از بررسی گفت هنوز به ریشه نرسیده البته من اینجا تجهیزات کامل ندارم ولی خوب با همین وسائلی که با خودم دارم فکر بتوانم مشکل را حل کنم.

آنروز کیانا دندان پرویز را پس از گذاشتن بی حسی پانسمان کرد . و این آغازی شد بر آشنائی آندو ؛ کیانا بعضی بعد از ظهرها به خانه ما می آمد وقتی پرویز از کار برمی گشت با هم عصرانه ای می خوردیم و حتی به پیشنهاد پرویز یک روز جمعه از صبح زود تا نزدیک غروب همگی با هم به یکی از پارکها رفتیم و با هم بودیم .

یک روز پرویز در مورد کیانا از من سئوالاتی کرد فهمیدم منظورش چیست هر آنچه بنظرم لازم بود برایش گفتم ، خصوصا" از اخلاق و روحیاتش , در پایان نظر مرا در مورد او جویا شد من نظر خاصی نداشتم فقط توصیه کردم قبل از هر چیز از پدرش مشورت بگیرد او هم بعد از تماس تلفنی به من اطلاع داد پدر و مادرش بزودی به اینجا می آیند . 

عصر یکی از روزهای پایانی سال پدر و مادر پرویز آمدند آنها میهمان ما شدند پدر پرویز مرد پخته و دانائی بود خیلی زود همگوئی برای هم شدیم مادر پرویز هم زن خوبی بود او در اولین ملاقاتش با ناهید او را درآغوش کشید و در مورد مرگ کیان و مسئله رفتن نسرین و تنهائی هایش با او احساس همدردی کرد ، ناهید دیگر روحیه خوبی پیدا کرده بود  و در اولین فرصت با هم به خواستگاری کیانا رفتیم . خواهر ناهید چون همسرش در قید حیات نبود از من خواست در این باره نقش پدری را برای کیانا داشته باشم . پس از برگشتن از خواستگاری پدر پرویز نظر مرا خواست من نظر مثبت یا منفی ندادم فقط گفتم کیانا دختر تحصلکرده و خوبی است پدر پرویز می گفت پسرش در ازدواج اول شکست سختی خورده و متحمل رنج زیادی شده است او نگران آینده پسرش بود که برایش توضیح دادم کیانا هیچ ارتباطی با نسرین ندارد او از خیلی جهات آدم مطمئنی است خلاصه پس از چند روز بالاخره همگی موافقت کردند که پرویز و کیانا با هم ازدواج کنند .

نوروز امسال خیلی خوب شروع شد مراسم عقد کوچکی برگزار کردیم و قرار گذاشتیم همگی با هم به تهران برویم و آنجا جشن عروسی را برگزار کنیم .

در روزهای عید وقتی آقای صدرا بدیدنم آمد او را به گوشه ای بردم دفترچه ای را که حاوی خاطرات سالهای تلخ و گاهی شیرین اخیر من بود را نشان او دادم و پرسیدم : می توانی محتوی آنرا در وبلاگت بگذاری ؟ او نگاهی گذرا به دفتر انداخت و من برایش توضیح دادم : می دانی که روزهای خوبی نداشتم و این غمها و رنجها حاصل اشتباهات گاهی از من و گاه دیگران بوده است می خواهم همه آنرا بخوانند شاید محتوی آن درسی باشد برای روزهای آینده دیگران و آقای صدرا با گرمی پذیرفت . 

من هم به او قول دادم در آینده ای نزدیک دفترچه را به دستش برسانم . 

چند روز پیش پرویز را صدا کردم به او گفتم هنوز جواب سئولاتی را که در ذهنش بود می خواهد بداند ؟

به او گفتم وقتی به تهران رسیدیم من آدرس وبلاگی را دراختیارت میگذارم با خواندن آن می توانی به جواب سئوالاتت برسی  .

پرویز از حرف من تعجب کرد اما چیزی نگفت .

و اما ...

عصر امروز عازم تهران هستیم ما فعلا" برای برگزاری مراسم عروسی می رویم ولی اگر محیط آنجا مناسب بود امکان دارد همانجا بمانیم .

پدر پرویز می گوید در تهران کارگاه تولید پوشاک دارد اگر آنجا بمانیم همسرم ناهید می تواند مادر پرویز را در اداره بخش تولیدی زنانه را یاری کند خودم هم می توانم روزها همراه او به بخش تولیدی مردانه بروم و با او همکاری داشته باشم . نمی دانم چه پیش می آید شاید بمانیم و پرویز که ماهیانه برای سرکشی به بوتیکش می آید وسائل منزلمان را با خود به تهران بیاورد .

اما هر چه پیش آید از من دیگر گذشت . من خانه ام ، همسایه ها ، اقوام و آشنایان ، کیان پسر دلبندم را که در خاک آرمیده است و شهری که در آن بزرگ شده بودم و تمام خاطرات گذشته مرا در خود دارد امروز می گذارم و می روم . 

اما شما بخاطر داشته باشید :

وقتی من نسرین را در کافه پیدا کردم لباس پاره وکهنه ای برتن داشت درطی بیش از ده سال کوشیدم همیشه بهترین لباسها را برایش تهیه کنم ولی هرگز قدمی برای رشد ارزشهای انسانی در خلق و خوی او برنداشتم بی جهت نبود شبی که پرویز از آمریکا به طرف تهران حرکت می کرد نسرین بدون در نظر گرفتن پیوند بینشان و احساس مسئولیتی نسبت به عشق و محبتی که این پیوند را شکل داده بود یک شلوار و یک تک پوش برایش خریده بود تا بیاد او باشد و خیلی راحت بدرقه اش کرده بود .

پدر و مادر همانگونه که لباس ، خوراک و نیازهای مادی فرزندانتان را فراهم می کنید به فکر نیازهای روحی و اخلاقی شان هم باشید . دو بعد انسانیت و عاطفه را هم در آنان تقویت کنید . 

کیان فرزند دلبندم عاشق بود اما عشق او یکطرفه بود به فرزندان خود بیاموزید :

در روابط عاشقانه ، عشق باید دو طرفه باشد عشق های یک طرفه جز رنجی پایان ناپذیر چیز دیگری بدنبال نخواهد داشت . کیان در گوشه دفترچه اش نوشته بود :

ای عشقم : دلتنگیهایم ، غصه هایم بماند برای بعد ، حداقل بمن بگو آخر در کنار او چه می گذرد که در کنار من نمی گذشت ، امروز کیان که دیگر نیست به او بگویم : عشق باید دوطرفه باشد اما از تو یکطرفه بود .

پرویز می گفت نسرین خیلی زیبا بود و من چوب زیبائی او را خوردم . جوانان به خاطر داشته باشید :

زیبائی موهبتی الهی است ولی نمی تواند تنها ملاک انتخاب همسر باشد ، در هنگام انتخاب همسر اخلاق و ایمان معیارهای با ارزشی است ، و در عین حال مشورت با پدر و مادر و دیگر آشنایانی که تجربه دارند را فراموش نکنند .

پرویز می گفت : کسی که پول برای نسرین فرستاد نیاز او را به من بشدت کاهش داد . جوانان باید بخاطر بسپارند احساس نیازی که با پول برطرف می شود نمیتواند به معنای واقعی احساس عشق و محبت باشد .

بی شک واریز آن وجه کلان بحساب نسرین از طرف من اشتباه بزرگی بود ولی مشکل اساسی در جای دیگری بود نسرین هیچ کس را برای خودش نمی خواست او همه را برای رفع نیازهایش می خواست .

به فرزندانتان بیاموزید استفاده از احساسات دیگران برای رفع نیاز هایشان گناهی است نابخشودنی .

به فرزندانتان محبت کردن را با نیت پاک بیاموزید به آنها بگوئید که به دیگران عشق بورزند همانگونه که خود نیازمند دریافت عشق هستند و اما کلام آخر اینکه :

اگر زندگی رنج است پس برای زیستن باید معنائی در رنج بردن یافت . فرانکلن

در روزهائی که من و ناهید در تنهائی خود رنج می بردیم پرویز درب خانه را زد نه من نه ناهید میلی به دیدار او نداشتیم اما ما او را به گرمی پذیرفتیم و در این پذیرفتن بود که زندگی مان رنگ و بوئی تازه گرفت اگر او به گونه ای باعث رنج ما بود ما در او معنائی برای زیستن یافتیم .

حالا دیگر صدای پرویز می آید که می گوید : آقا جون عجله کنید باید حرکت کنیم ، من رفتم ، این دفترچه را که حاوی خاطرات من است را در راه که میرویم درب خانه آقای صدرا میدهم و شما خوبان را همینجا بخدا می سپارم . امیدوارم هرگز روزهای تلخی را که بر من گذشت تجربه نکنید .

خدانگهدارتان باد .  

 

 با شرکت در نظر سنجی راهنمای ما باشید .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1396 02:40 ب.ظ
Aw, this was an incredibly nice post. Taking the time and actual effort to create a great article… but what can I
say… I hesitate a lot and don't manage to get anything done.
شنبه 14 مرداد 1396 09:47 ق.ظ
Yes! Finally something about Why do they call it the Achilles heel?.
چهارشنبه 14 تیر 1396 11:09 ق.ظ
Sweet blog! I found it while browsing on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Cheers
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:25 ق.ظ
I've read a few just right stuff here. Certainly value bookmarking for revisiting.

I surprise how a lot effort you put to create this type of wonderful
informative web site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

امارگیر حرفه ای سایت


پنل اس ام اس
پنل اس ام اس رایگان
ریزگردها | روانشناسی
آموزش زبان | مسکن قزوین
کرمان | کوله پشتی

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت