تبلیغات
مجله دهکده - رمان قلبهای مهربان در خار و خس ( قسمت سوم )
 
درباره وبلاگ


امروزه دنیا با امکانات فضای مجازی به صورت دهکده ای درآمده که گوئی از ابتدا انتهای آن دیده می شود.

مدیر وبلاگ : صدرالدین منوچهر ریاضی
نظرسنجی
رمان قلبهای مهربان در خار و خس در چه سطحی است ؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله دهکده
روزگاریست که همه دنیا به وسعت یک دهکده است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

انتهای جاده آرزوهای نسرین چه دور بود او در ابتدای این جاده گام بر می داشت و در انتها بهشت رویاهایش را می دید و دیگر هیچ کس برایش مهم نبود ، دست سرنوشت هم به واقعیت فرش قرمز را برای گامهای او پیشاپیش گسترانیده بود تا آرزوهایش را عملی کند .

قسمت سوم رمان در ادامه مطلب  ( با شرکت در نظرسنجی ما را در ادامه راه  یاری فرمائید . )




دو روز بعد جنازه کیان را در گورستان به خاک سپردند پسرم کیان با قلبی سوخته و دلی شکسته برای همیشه در دل خاک آرمید.

فامیل آشنایان و ... آمدند تسلیت گفتند و رفتند . من ماندم و ناهید که در بخش بیماران قلبی در بیمارستان در کما بسر می برد خواهرش در تمام مدت در کنار تختش بود و از او مراقبت می کرد .

برای برگزاری مراسم خاکسپاری ،مراسم ختم و ... نسرین و پرویز از هیچ کمکی کوتاهی نکردند البته بیشتر پرویز زحمت می کشید و نسرین بیشتر مدیریت می کرد نسرین تمام تلاشش را می کرد که پرویز به ما نزدیک نشود و فاصله اش را حفظ کند . من دیگر روحیه ای برای هیچ کاری نداشتم روزها یا در خانه در گوشه ای می نشستم و در فکر خود به گذشته می اندیشیدم یا به بیمارستان میرفتم تا از ناهید همسرم دیدار کنم .

در پایان مراسم چهلم خسته و رنجور به خانه آمدم در گوشه ای نشسته و سر بر روی زانو گذاشتم در عالم خودم بودم که نسرین وارد شد و گفت بابا می بخشی وسائل پذیرائی را از سر قبر کیان آوردیم من به تنهائی نمی توانم همه را به داخل بیاورم با اجازه پرویز کمکم می کند و لحظه ای بعد پرویز در حالی که کارتن حاوی وسائل پذیرائی در دستش بود وارد شد ، وقتی سلام کرد سرم را از روی زانو بلند کردم برای اولین بار بود که پرویز را از نزدیک می دیدم

قد متوسطی داشت لاغر اندام بود آنقدر ژل به موهایش مالیده بود که چرب بنظر می رسید ریشش را زده بود به جز قسمت چانه اش را ، جالب سبیلش را هم زده بود اگر ریش چانه اش چند سانتی بلندتر بود آنوقت می توانستم بگویم صورتش درست مثل بز بود .

پرسید اینها را کجا بگذارم نسرین گفت بگذار همین گوشه او هم گذاشت ، خداحافظی کرد و رفت .

من دوباره سرم را روی زانو هایم گذاشتم و مثل همیشه به فکر فرو رفتم

در عالم خیال با خود می گفتم :

اگر در آنشب در کافه کنار جاده ، من دخترک را تنها کنار بخاری نمی یافتم شاید کار به اینجا نمی رسید

اگر نسرین به عشق کیان جواب مثبت داده بود آنها با هم ازدواج می کردند امروز چه روز زیبائی برای خانواده مان بود و ...

اما این اگرها وشاید ها هیچ چیزی را عوض نمی کرد زیرا وقتی سر از روی زانو بر می داشتم دوباره همان بود که بود ، من بودم و غمهایم . غمها گوئی تمامی نداشت .

ناهید مدتی بعد از بیمارستان مرخص شد ؛ او را به کمک خواهرش به خانه آوردیم خواهر ناهید و دخترش کیانا دو هفته ای نزد ما ماندند کیانا دانشجوی رشته دندانپزشکی بود او اگر چه زیبائی چندانی نداشت اما بسیار فهمیده و عاقل بود من و ناهید در گذشته گاهی آرزو می کردیم که با کیان ازدواج کند در این صورت آندو زوج خوبی می شدند ، ولی افسوس ...

خواهر ناهید و دخترش در طول دو هفته بخوبی از همسرم پرستاری کردند و بعد به خانه شان رفتند حال ناهید بد نبود روزها گوشه ای می نشست و در خود فرو می رفت گاهی هم من کنارش می نشستم و از روزهای خوب گذشته برای هم می گفتیم و ...

نسرین در یک کلاس آموزش موسیقی ثبت نام کرده و سرگرم زندگی خودش بود من و ناهید دیگر زیاد خود را درگیر زندگی او نمی کردیم او حالا دیگر بزرگ شده بود و خودش می توانست برای خودش تصمیم بگیرد .

یک روز زمانی که نسرین در خانه نبود پرویز به در خانه آمد. پرسید ببخشید نسرین خانم هست ؟ من تعجب کردم نسرین کلاس موسیقی بود و پرویز این را می دانست زیرا خودش او را می برد در عین حال گفتم : نه نیست ، گفت میشود بیام داخل منتظر بمونم بدون اینکه چیزی بگویم به داخل برگشتم و پرویز پشت سرم آمد کنارم نشست احساس می کردم میخواهد چیزی بگوید اما برایم اهمیتی نداشت .

گفت : آقا ببخشید من بابت مرگ پسرتان خیلی متاسفم

- : بله

گفت : اتفاق تلخی بود

- : بله

گفت : نسرین خانم خیلی دختر هنرمندی است وقتی چگونگی انجام تمام کارهای منزل و خصوصا" آشپزی های او هنگام مهمانی ها را برایم تعریف می کند مرا شگفت زده می کند واقعا" قابل تحسین است استعداد خوانندگی هم دارد

- بله

گفت : از زمانی که شما بهش گفتید که پدرش میخواهد او را به آمریکا نزد خودش ببرد خیلی علاقمند به رفتن شده است .

در آن زمان من نفهمیدم نسرین از گفتن این دروغ ها چه منظوری داشته ؟ اما موضوع انجام کارهای منزل ؛ آشپزی برای مهمانها خیلی جالب بود ؛ نسرین هیچ علاقه ای به آشپزی و کارهای خانه نداشت و هرگز هم تلاشی برای یادگیری این چیزها نکرد ، نسرین از لحاظ ظاهر هیچ مشکلی نداشت او صورت بغایت زیبائی داشت اکثر اوقاتی که در خانه بود در اتاقش روبروی آیینه می نشست و به صورت و موهایش ور می رفت ولی در انجام کارهای خانه هیچ نقشی نداشت حالا با این حرفها چه چیزی را میخواسته ثابت کند البته خیلی هم برایم مهم نبود بنابراین چیزی هم نگفتم .

پرویز ادامه داد: آقا من و نسرین خانم تصمیم داشتیم بعد از ازدواج به تهران برویم پدرم آنجا کارگاه تولیدی پوشاک بزرگی دارد تصمیم داشتیم در آنجا مشغول کار شویم اما بعد از حادثه ای که برای کیان رخ داد من فکر کردم که ما همینجا بمانیم من الان در یک بوتیک کار می کنم که مالک قسمتی از آن هستم البته بوتیک کوچکی است . ما تولیدات کارگاه پدرم را عرضه می کنیم من با شریکم در بوتیک صحبت کردم او قبول کرده که سهم خودش را از بوتیک به من بفروشد آنوقت من با کمک پدرم بوتیک را گسترش می دهیم مطمئنم موفقیت خوبی می تواند در انتظارمان باشد و بعد هم اگر شما اجازه بدهید با هم زندگی می کنیم ؛ اما نسرین خانم بشدت مخالفت می کند می گوید بهتر است به تهران برویم .

می گفت نسرین خانم مثل گذشته نیست الان بیشتر فکرش آموختن موسیقی و رفتن به آمریکاست .

گفتم : شما که هر روز و هر ساعت با هم هستید اگر حرفی داری به خودش بگو ، گفت نه اینطور نیست منظورم اینه من هر وقت کلاس دارد صرفا" در حد یک راننده او را آورد و برد می کنم ، خیلی کم با هم حرف میزنیم منظورم اینست نسرین خانم احساس گذشته را نسبت به من ندارد .

احساس می کردم خیلی حرف برای گفتن دارد حس میکردم موضوعی رنجش می دهد ولی نمی تواند راحت منظورش را بیان کند . در هر صورت بعد از مدتی حرف زدن گفت : ببخشید باید دنبالش بروم خواهش میکنم از حرفهای من وآمدنم به اینجا چیزی نفهمد ، پا شد و رفت .

روزها از پی هم میگذشت ؛ گاهی یکی از فامیل ، دوست یا همسایه به دیدارمان می آمد همدردی می کرد و می رفت یکی از دوستان قدیمی که گاهی بدیدارمان می آمد وبلاگی در اینترنت داشت با او خیلی صمیمی بودیم وقتی می آمد خیلی با هم صحبت می کردیم احساس می کردم با او راحت هستم همسرم هم گاهی در گفتگوهایمان شرکت می کرد او مرد بدی نیست می کوشید با حرفهایش آرامم کند . اما او هم ساعتی می ماند و بعد می رفت و باز من و ناهید تنها می شدیم البته گاهی هم من به وبلاگش سری می زدم ، در وبلاگش نوشته بود : هر روز زندگی آغاز زندگی است ؛ برای من مطلبش جذابیتی نداشت ؛ آخر انسان با گذشته اش زندگی می کند چگونه هر روز زندگی می تواند آغازی بر زندگی باشد ولی خوب نگاهی به وبلاگها برای گذران وقت بد نبود . دوست وبلاگ نویسم یک روز وبلاگی را نشانم داد که در آن دهها لطیفه جالب و خواندنی بود می گفت که نویسنده اش استعداد خوبی برای نوشتن مطالب طنز دارد ، وقتی چند تا از لطیفه هایش را خواندم دیدم راست می گوید بعضی از مطالبش واقعا" آدم را به خنده می انداخت . از آن پس من گاهی به آن وب سر میزدم وقتی ناهید خنده های من را میدید مشتاق می شد که با هم بخوانیم و ...

گاهی فکر می کردم اگر آدم میتوانست به گذشته برگردد آنوقت چقدر خوب می شد ؛ اصلا" کاش آدم دوبار بدنیا می آمد یک بار تجربه می کرد ، دفعه دوم زندگی می کرد و باز وقتی بخود می آمدم متوجه می شدم که نه اینها همش اگرها و ای کاش است ، واقعیت نیست .

نسرین حالا بیشتر در خانه بود مگر زمانی که به کلاس می رفت ؛ وقتی از کلاس می آمد یک راست به اتاقش می رفت ، در اتاقش را می بست و شروع به آوازخوانی می کرد البته به صورت زمزمه ؛ صدایش را بلند نمی کرد انصافا" صدای زیبا و گیرائی هم داشت .

بالاخره یک روز نسرین کنار من نشست و گفت : میدانم شما بخاطر کیان عزادارید بخاطر همین من و پرویز تصمیم گرفتیم اگر اجازه بدهید بدون هیچ مراسمی فقط در دفترخانه عقد کنیم و همانروز هم به طرف تهران حرکت می کنیم ، پدر پرویز می گوید تا سالروز درگذشت کیان صبر می کنیم و بعد در تهران جشن می گیریم خوب نظر شما چیست ؟

سرم را بالا آوردم و به علامت رضایت تکان دادم ، مرا بوسید و گفت باید قول بدین شما و مادر هم حتما" به ما سربزنید و مدتی پیش ما بمانید مطمئنم وقتی بیائید تهران روحیه تان عوض می شود شاید هم تصمیم گرفتید تهران پیش ما بمانید باز هم سرم را بعلامت رضایت تکان دادم ، نسرین بلند شد و از کنارم رفت رویم را برگرداندم ناهید پشت سرم روی صندلیش نشسته بود نگاهم به نگاهش دوخته شد از قطره اشکی که از چشمش سرازیر شد فهمیدم حرفهای نسرین را شنیده است . میدانستم حرف از ازدواج نسرین خاطره کیان را در ذهنش زنده می کند .

گاهی که احساس می کردم تنهائی ناهید را رنج می دهد با کیانا تماس میگرفتم او هم اگر دانشگاه نداشت خودش را میرساند کنار ناهید می نشست و با هم از گذشته صحبت می کردند من به کیانا چند مرتبه گفتم زمانی که نسرین ازدواج کرد او باید وقت خیلی بیشتر برای خاله اش بگذارد ، در یکی از همین دیدارها او پیشنهاد کرد برای عوض شدن روحیه ناهید با او به پیاده روی بروم که پیشنهاد خوبی بود .

بتدریج حال ناهید رو به بهبودی می رفت صبحها با هم برای پیاده روی به پارک نزدیک خانه مان میرفتیم با هم حرف میزدیم ، روحیه هردویمان تازه می شد .

یک شب وقتی نسرین برای خوابیدن به اتاقش رفته بود ناهید گفت ما که دیگر فرزندی نداریم از طرفی بالاخره نسرین در حکم دخترمان است حالا که تصمیم به ازدواج گرفته باید بفکر تهیه جهیزیه برایش باشیم ، ما از چند سال پیش دو تا شماره حساب باز کرده بودیم یکی برای نسرین یکی برای کیان و هر از چندی مبلغی برای یکی شان به حساب واریز می کردیم البته حسابها بنام خودم بودند حالا مبلغ قابل ملاحظه ای شده بود ناهید درست می گفت ما که تا به حال هیچ کوتاهی در حق نسرین نکرده بودیم پس بهتر بود حالا هم کوتاهی نکنیم .

فردای آنروز ناهید نسرین را صدا زد و جریان خرید جهیزیه را برایش گفت نسرین پاسخ داد که ما فعلا" به خانه پدر پرویز می رویم ونیاز به وسائل زندگی نداریم اگه میشه شما پول را به حساب خودم بریزید تا در زمانش در همان تهران وسائل مورد نیاز زندگیمان را بخریم . ناهید موضوع را به من گفت و پرسید نظر تو چیست ؟ گفتم باشد بعدا" فکری میکنیم .

خلاصه روز وداع فرا رسید بعد از ظهر یک روز پائیزی نسرین تمام وسایلش را در دو سه تا ساک مسافرتی جا داد و آنها را داخل ماشین گذاشت شناسنامه و سایر مدارکی که نزد من داشت همه را تحویل گرفت ؛ من و ناهید و نسرین سوار ماشین شدیم و بسوی دفترخانه راه افتادیم پرویز و دو نفر دیگر هم آمده بودند نمی دانم چقدر طول کشید تا مراسم عقدشان برگزار شد من و ناهید پس از امضای دفتر خیلی زود پائین آمدیم و داخل ماشین منتظر نشستیم قصد داشتیم تا ابتدای جاده بدرقه شان کنیم پرویز و نسرین وقتی کارشان تمام شد نزد ما آمدند می خواستند همانجا خداحافظی کنند که من گفتم ما تا خروجی شهر همراهتان می آئیم آنها جلو شدند و ما دنبالشان ؛ به ابتدای جاده رسیدیم پرویز نگه داشت از ماشین پیاده شدند نسرین ناهید را در آغوش کشید و بوسید و بخاطر همه زحمتهائی که برایش کشیده بود تشکر کرد و سپس نزد من آمد مرا هم در آغوش گرفت و گفت : شما ده سال برام پدری کردی از همه کارهائی که برایم کردی ممنونم . گفتم دخترم وقتی به تهران رسیدی در اولین فرصت شماره حسابی در بانک باز کن و شماره اش را برایم پیامک کن تا پولی را که برایت پس انداز کردیم واریز کنم با اظهار تشکر بار دیگر مرا بوسید و سوار ماشین شد . آنزمان هرگز فکر نمی کردم این آخرین دیدار ما باشد ، من بعد آن دیگر هرگز نسرین را ندیدم .

پرویز هم برای خداحافظی نزد من آمد و گفت : همانطور میدانید قسمتی از بوتیکی که در آن کار می کردم متعلق به من است فعلا" بصورت موقت اداره اش را بدست شریکم سپردم اگر موفق بشوم نسرین را قانع کنم ما مدتی بعد از عروسی به همینجا برمیگردیم ؛ بنظرم نگران تنهائی ما بود می گفت اگر بخت یاری کند نمیگذارم شما تنها بمانید من ونسرین خیلی زود به اینجا می آئیم و با هم زندگی می کنیم ، حالا هم غروب شده ، هوا سرد است میترسم سرما بخورید زودتر به خانه برگردید و بعد هم خداحافظی کرد و بسوی تهران حرکت کردند .

من با نگاهم ماشینشان را بدرقه می کردم وقتی ماشین حامل آندو در جاده از دید ما دور می شد آسمان تازه شروع به باریدن کرده بود ، نمی دانم شاید نم نم باران قطرات اشک کیان بود که برای بدرقه عشقش نسرین آمده بود ...

ادامه دارد ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 مرداد 1396 04:10 ب.ظ
Do you mind if I quote a few of your posts as long as I provide credit and sources back to your
webpage? My blog site is in the very same area of interest as yours and my
users would genuinely benefit from some of the information you provide here.
Please let me know if this okay with you.
Cheers!
یکشنبه 18 تیر 1396 09:51 ق.ظ
Woah! I'm really digging the template/theme of this site.

It's simple, yet effective. A lot of times it's tough
to get that "perfect balance" between superb usability and appearance.
I must say you have done a very good job with this. Additionally, the blog loads extremely quick for me on Chrome.
Superb Blog!
سه شنبه 6 تیر 1396 09:53 ب.ظ
I am no longer positive the place you are getting your info, however great topic.

I must spend a while learning much more or figuring out more.

Thank you for magnificent information I was in search of this information for my mission.
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:32 ب.ظ
Thanks for another informative site. Where
else could I am getting that kind of info written in such an ideal approach?
I have a challenge that I'm simply now operating on, and
I've been on the look out for such information.
شنبه 12 فروردین 1396 10:55 ب.ظ
I'm impressed, I must say. Rarely do I encounter a blog that's both equally educative and
interesting, and without a doubt, you've hit
the nail on the head. The issue is something which not enough people are speaking intelligently about.
I am very happy that I came across this in my search for something concerning this.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

امارگیر حرفه ای سایت


پنل اس ام اس
پنل اس ام اس رایگان
ریزگردها | روانشناسی
آموزش زبان | مسکن قزوین
کرمان | کوله پشتی

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت