تبلیغات
مجله دهکده - رمان قلبهای مهربان در خار وخس ( قسمت دوم )
 
درباره وبلاگ


امروزه دنیا با امکانات فضای مجازی به صورت دهکده ای درآمده که گوئی از ابتدا انتهای آن دیده می شود.

مدیر وبلاگ : صدرالدین منوچهر ریاضی
نظرسنجی
رمان قلبهای مهربان در خار و خس در چه سطحی است ؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله دهکده
روزگاریست که همه دنیا به وسعت یک دهکده است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

کیان همانند جوانی بود که بر بلندای صخره ای در ساحل نشسته بود او افق زببای دریا را در دوردست ها می دید ، سوار بر موجی به رنگ آرزوهایش ، غافل از اینکه جلویش ارتفاع بلندی بود که میتوانست همه زندگیش را بر باد دهد ....



وای خدای من این دیگه چه مصیبتی بود این پرویز دیگه کی بود سر راه نسرین قرار گرفته بود ؟ اگر مسئله علاقه پسرم کیان به او نبود اشکالی نداشت اگر نسرین و پرویز همدیگه رو دوست دارند خوب با هم ازدواج میکردند و می رفتند پی زندگیشون ، ولی حالا مسئله عشق پسرم به نسرین بود که کار را سخت می کرد چگونه می توانستم به او حقیقت را بگوییم ؟ از همسرم ناهید خواستم فعلا" در این مورد چیزی به کیان نگوید.

کیان همانند جوانی بود که بر بلندای صخره ای در ساحل نشسته بود او افق زببای دریا را در دوردست ها می دید ، سوار بر موجی به رنگ آرزوهایش ، غافل از اینکه جلویش ارتفاع بلندی بود که میتوانست همه زندگیش را بر باد دهد .

نسرین از موقعیت خانوادگی و گذشته اش تا چندی پیش چیزی نمی دانست ، در گذشته چند بار از من خواسته بود تا جریان والدینش و اینکه چرا او را رها کرده بودند را برایش بگویم ولی هر بار من با پاسخی کوتاه از روی موضوع رد می شدم ،اما حدود شانزده سالی داشت که دیگر خیلی اسرار داشت خصوصا در محیط مدرسه همکلاسی هایش در این مورد می پرسیدند و او جواب روشنی نداشت تا اینکه یک دفعه که خیلی سماجت کرد تصمیم گرفتم جواب کاملی به او بدهم ولی نمی دانستم چه بگویم به او قول دادم فردای آنروز واقعیت خانواده اش را برایش بگویم ، بعد تا دیر وقت به این موضوع فکر کردم امکان نداشت بتوانم حقیقت را بگویم زمانی که من کارهای قانونی را جهت پذیرش او به فرزندی انجام می دادم شنیدم که او توسط مردی به هنگام عبور از خیابانی در حالیکه در قنداقی پیچیده شده بود در کنار کوچه ای رها شده پیدا می شود مدتی از او مراقبت کرده ولی بدلیل مشکلاتی او را به زن و شوهری میدهد تا ازش مراقبت کنند ولی آندو پس از چندی او را در کافه ای در جاده رها می کنند و می روند و... حالا نسرین از من می خواست که گذشته اش را برایش بازگو کنم من چگونه می توانستم این واقعیت ها را برایش بازگو کنم میدانستم با احساساتش سازگار نیست و بشدت احساس سرخوردگی می کند .

در آخر داستانی سر هم کردم تا فردای آنروز برایش بازگو کنم عصر روز بعد در حالی که بی تابی میکرد کنار من نشست تا برایش گذشته اش را بگویم من هم شروع کردم به دروغ گفتن قصه ای که از پیش خودم ساخته بودم ، گفتم : تو از یک خانواده متوسط و تحصلکرده بودی البته پدر و مادرت با هم نمی ساختند و تصمیم داشتند از هم جدا شوند مادرت قصد داشت پس از جدائی ایران را برای همیشه ترک کند و به یکی از کشورهای اروپائی برود اما پدرت محیط اروپا را برای رشد و تربیت تو مناسب نمی دید بنابراین تو را نزد خودش نگه داشت مادرت از پدرت جدا و ایران را ترک کرد پدرت هم پس از مدتی می خواست ازدواج کند ولی از این نظر که احساس می کرد در زندگی با همسر جدیدش نتواند محبت و مهرمادری را که هر کودکی در این دوران نیاز دارد برای تو فراهم کند تصمیم میگیرد تو را به خانواده ای مطمئن بدهد در همین زمان وقتی فهمید فرزند دختر من در زمان تولد از بین رفته است و من علاقه شدیدی به فرزند دختر دارم تو را به من سپرد . او ازدواج کردو یکی دوسال بیشتر طول نکشید که پدرت هم با همسر دومش عازم آمریکا شد و از ایران رفت ... به اینجا که رسید نسرین با حالتی برآشفته گفت آخه چرا مرا قبول کردید اگه قبول نمی کردید پدرم مجبور می شد مرا هم با خودش ببرد من هم الان ساکن آمریکا بودم وای چه شانسی رو از دست دادم ...

خلاصه نسرین از آنزمان با تصور اینکه از چنین خانواده ای است روزگار می گذراند . بعضی وقتها با شوخی می گفت : میدونید من حقم بود الان آمریکا باشم گاهی هم سری به اروپا به مادرم بزنم ولی خوب قسمت این بود جای یه دختر را برای شما پر کنم . گرچه لحنش همراه با شوخی و لبخند بود ولی می توانستم کمی حس ناراحتی از وضع موجودش را را در کلامش درک کنم .

البته حالا مدتی بود که گاها" به شوخی می گفت اگه اینجا هستم در عوض عزیزی دوست داشتنی دارم که جای خیلی چیزها را برایم پر می کند در ظاهر منظورش ما بودیم حتی یک بار کیان با شنیدن این حرف به مادرش گفته بود مامان فکر کنم منظورش منم فکر کنم اون هم حس خاصی به من داره ، اما من و ناهید مادرش میدانستیم که کی در قلب نسرین لانه کرده و کیان برایش بیش از یک برادر نیست .

ولی با گذشت زمان و گوشه گیری های مکرر نسرین ، کیان را در خود فرو برد صبح ها که نسرین بیرون می رفت با نگاهی که حکایت از نگرانی عمیق داشت بدرقه اش می کرد ظهرها که نسرین برمی گشت بی هیچ مقدمه ای به اتاقش میرفت و کیان بیرون اتاق چشمش به در دوخته می شد .

یک شب وقتی از جلوی اتاق کیان رد می شدم متوجه شدم روی تختش دراز کشیده در حالی که مشغول خواندن از روی دفتری بود که در دستش بود ، وقتی به نزدیکیش رسیدم دفتر را روی صورتش گذاشت کنارش روی تخت نشستم دفتر را که از دستش گرفتم متوجه چشمان اشک آلودش شدم . نگاهی به دفتر انداختم متن شعری بود با این مضمون :

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم ...

گفتم پسرم چرا خودت را رنج می دهی حالا صبر کن شاید در میان دختران دانشگاه و یا جائی دیگر دختری ... کلامم را قطع کرد و با بغضی عمیق گفت بابا نمی دانی چقدر سخت است ؟ هر روز صبح نسرین بیرون می رود فکر می کنم به ملاقات پرویز می رود ، ظهرها هم که به خانه می آید فوری به اتاقش رفته و روی تخت دراز می کشد و با موبایلش مشغول اس ام اس دادن می شود بنظرم برای پرویز پیام میدهد یا پیام می گیرد بابا می ترسم آخرش پرویز نسرین را از من بگیرد بابا من بدون او می میرم بابا ... درددلهایش تمامی نداشت گوئی تمام فکر او را نسرین اشباح کرده بود .

تا اینکه آنروز عصر کیان به خانه آمد موتورش را همان بیرون خانه پارک کرد و بر خلاف این اواخر که وقتی به خانه می آمد با سلامی سرد از کنار من ومادرش رد می شد و به اتاقش می رفت به محض ورود نزدیک من آمد و نشست ، بی مقدمه گفت : بابا میدونی چی دیدم ؟ نسرین و پرویز همراه با هم به کافی شاپ رفتند بابا نمی دانی چقدر با هم صمیمی بودند بابا میترسم، آخرش این پسر مخ نسرین روبزنه بابا خواهش می کنم اجازه بده مامان با نسرین در مورد من صحبت کنه بابا خواهش می کنم و ...

من چگونه میتوانستم بگویم قبلا مادرت این کارو کرده و جواب منفی گرفته، بنابراین سعی کردم از راه دیگری وارد بشوم بلکه قانع شود برایش گفتم کیان تو ظاهر خوبی داری وضع مالیمان که الحمد.... بد نیست اگه اجازه بدی مادرت یک دختر اصل ونسب دار برایت پیدا می کنه آخه تو که همه چیز رو راجع به این دختر نمی دونی ، کیان با حالتی عصبانی در حالی که از کنارم میرفت گفت بابا تو هم با این طرز فکرت ... از خانه خارج شد ، موتورش را روشن کرد و رفت .

اما هنوز زمانی نگذشته بود که صدای کشدار ترمز ماشین و بدنبالش صدای برخورد شدیدی در فضای خانه پیچید، صدا از سمت خیابان آمد خانه ما در کوچه ای مجاور خیابان قرار داشت . ناهید با شنیدن صدا از آشپزخانه بیرون آمد در یک لحظه نگاهمان به هم دوخته شد پرسید صدای چی بود ؟ گفتم نمی دانم به طرف در رفتم ناهید بدنبالم ، نگاهی به کوچه انداختم آنطرف کوچه در وسط خیابان اتفاقی رخ داده بود عده ای جمع شده بودند بی اختیار پاهایم شروع بلرزیدن کرد به طرف محل حادثه رفتم دیگر درست آن لحظه ها را بخاطر نمی آورم نمی دانم به کجا رسیده بودم که ناگهان موتور کیان را دیدم که روی زمین افتاده بود چرخ جلویش دو لا شده بود باکش جدا شده افتاده و ازش بنزین می ریخت با پاهابی لرزان جمعیت را کنار زدم ، کیان را دیدم که وسط خیابان افتاده بود سرو صورتش غرق در خون بود قلبم بشدت میزد آنقدر مضطرب بودم که چیزی نمی فهمیدم آمبولانس رسید مامور اورژانس بسرعت پیاده شد بالای سر پسرم نشست پلک چشمش را کنار زد با چراغ قوه نگاهی دقیق به چشم کیان کرد سپس بلند شد و آرام گفت متاسفم . !!!

همسرم که بعد از من آمده بود در میان راه دو سه نفر از زنان همسایه جلوی او را گرفته و مانع ادامه راه او شده بودند ولی با شنیدن موضوع تصادف فریادی کشیده و همانجا وسط کوچه نقش زمین می شود . مامور اورژانس بالای سر او رفت دقایقی بعد به کمک همسایه ها او را به آمبولانس منتقل کردند تا به بیمارستان ببرند زمانی که صدای آژیر آمبولانس دور می شد آفتاب تازه غروب کرده بود و من کنار پسرم روی زمین نشسته بودم ...

پسرم برای همیشه رفت گوئی قلبش تحمل خار و خس را نداشت او برگ برگ هستی اش را از دنیا پس گرفت و رفت .

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

می خواهم امشب برگ برگِ هستی ام را

از شاخه های این شب نارس بگیرم

ای با تنم از عطر کافور آشنا تر!

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

شعر از محمد حسین ابراهیمیان

(ادامه دارد)

( خواننده گرامی خواهشمند است با شرکت در نظر خود راهنمای ما باشید )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 مرداد 1396 03:47 ب.ظ
I every time spent my half an hour to read this blog's articles or reviews daily
along with a cup of coffee.
شنبه 7 مرداد 1396 03:01 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in truth used to be a amusement account it.
Look complicated to more delivered agreeable from you!
However, how can we keep in touch?
دوشنبه 28 فروردین 1396 12:38 ب.ظ
It's genuinely very complicated in this full of activity
life to listen news on Television, thus I just use world wide web
for that reason, and get the latest news.
جمعه 25 فروردین 1396 10:01 ق.ظ
Fine way of explaining, and fastidious post to take information regarding my presentation focus, which i am going to deliver in school.
جمعه 18 فروردین 1396 07:39 ق.ظ
Hi, I want to subscribe for this blog to take most up-to-date updates, thus where can i
do it please assist.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

امارگیر حرفه ای سایت


پنل اس ام اس
پنل اس ام اس رایگان
ریزگردها | روانشناسی
آموزش زبان | مسکن قزوین
کرمان | کوله پشتی

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت