تبلیغات
مجله دهکده - قلبهای مهربان در خار و خس ( قسمت اول )
 
درباره وبلاگ


امروزه دنیا با امکانات فضای مجازی به صورت دهکده ای درآمده که گوئی از ابتدا انتهای آن دیده می شود.

مدیر وبلاگ : صدرالدین منوچهر ریاضی
نظرسنجی
رمان قلبهای مهربان در خار و خس در چه سطحی است ؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله دهکده
روزگاریست که همه دنیا به وسعت یک دهکده است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

این رمان ( تراژدی ) بر اساس یک روایت واقعی نوشته است که قسمت اول آن در اینجا آورده می شود کسانی که مایل به خواندن این رمان هستند بر روی ادامه مطلب کلیک فرمایند. 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

با نام خدا

دیگر خسته شده بودم به نیمه های شب نزدیک می شدم ساعتها بود که در جاده رانندگی کرده بودم ، گرچه به مقصد نزدیک بودم اما خستگی ، توان ادامه حرکت را از من گرفته بود تصمیم گرفتم در اولین کافه بین راه نگهدارم تا هم چیزی بخورم و هم شب را استراحت کنم .

ماشین را کنار جاده پارک کردم پیاده شدم وای چقدر سرد بود . عرض جاده را با سرعت طی کردم و خودم را به درون کافه رساندم گرسنه بودم بخاری کنار کافه نظرم راجلب کرد به طرفش رفتم تا خودم را گرم کنم دخترکی کنار بخاری با موهای ژولیده و درهم ، حدود دوازده سالی داشت لباسش مندرس ، کثیف و آب بینیش سرازیر بود خیره به من می نگریست .

روی صندلی نشستم کافه چی را سالها بود میشناختم من راننده کامیون بودم هر وقت از این مسیر رد میشدم ساعنی را وگاهی تمام شب را در همین کافه میگذراندم کافه چی پرسید چی میخوری ؟ گفتم هر چی باشه ، وقتی غذا آورد پرسیدم این دختر کیست ؟ گفت : خدا لعنتشان کنند دو شب پیش یک زن ومرد به همراه این دختر به کافه آمدند دخترک کنار بخاری رفت وقتی جهت آوردن غذا برای مشتری رفتم آن دو نفر از کافه بیرون رفتند واین دختر را همینجا گذاشتند مدتی منتظر شدم خبری نشد . کافه چی ادامه داد از دخترک پرسیدم پدر ومادرت کجا رفتند جواب داد آنها پدر ومادر من نبودند مدتی است از من نگهداری می کنند الان هم به من گفتند برو کنار بخاری گرم شو تا ما برای خرید غذا از ماشین پول بیاوریم و رفتند . می گوید نامش نسرین است و در مورد والدین واقعی اش چیزی نمی داند .

خلاصه اینکه تا حالا کسی برای بردنش نیامده است نمی دانم چه کنم .

صدها سئوال از ذهنم می گذشت چرا والدینش او را رها کرده بودند؟ چرا زن ومردی که مدتی از او نگهداری کرده بودند حالا نسبت به او این اندازه بی تفاوت شده بودند، نمی دانم شاید مشکلات مالی ...

چون خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم شب را همانجا استراحت کنم . به بستر رفتم که بخوابم فکر دخترک به سراغم آمد . حالا او چه میشد ؟ حتما او را به بهزیستی می سپردند اگر چه در آنجا از نظر مادی تامین بود اما محبت و محیط خانوادگی را هرگز تجربه نمی کرد برای اولین شاید هم ناخواسته فکر قبول کردن او بعنوان فرزند به ذهنم خطور کرد . اما چگونه جریان را برای همسرم توضیح بدهم ؟ آیا می پذیرد ؟ با همین رویاها بود که بخواب رفتم صبح مشغول خوردن صبحانه بودم که دوباره متوجه دخترک شدم که در گوشه ای نشسته بود ومشغول خوردن تکه نانی . محو تماشای او شدم دوباره فکر قبولی او به فرزندی به ذهنم زد من دختر نداشتم همسرم آخرین بار که باردار شد امکان دختر دار شدنمان پیش آمد ولی قبل از تولد ازبین رفت . البته دلمان دختری می خواست . آخر ما یک پسر داشتیم که تنها فزرندمان بود ، چهارده سال داشت . در این مورد با کافه چی صحبتی کردم و قرار گذاشتم اگر همسرم موافقت کرد تلفنی به او اطلاع بدهم و بعد هم خداحافظی کردم و عازم شهر شدم . در مسیر به نسرین و والدین واقعی او فکر میکردم اگر به همسرم از نامعلوم بودن آنها می گفتم احتمالا به سختی سخت حاضر می شد قبول کند و...

وقتی به منزل رسیدم پسرم مدرسه بود و همسرم مشغول کار در آشپزخانه ، از زمانی که از کافه به طرف شهر حرکت کرده بودم لحظه ای فکر دخترک از ذهنم بیرون نرفته بود پس از ساعتی درگیری با خودم بالاخره موضوع را پیش کشیدم البته در مورد جریان والدینش حقیقت را کتمان کردم گفتم والدینش در کافه با من آشنا شدند چون وضع مالیشان خوب نبود من پیشنهاد قبولی دخترشان به فرزندی را به آنها دادم ، بر خلاف تصورم همسرم استقبال خوبی داشت ناهید همسرم زن مهربانی بود تمام علاقه و سرگرمی اش کارهای خانه بود والبته پسرمان ، کیان برای هردویمان امید به زندگی می داد دلمان می خواست هرچه زودتر مدرسه اش را تمام کند به دانشگاه برود دامادش کنیم و ...

حدود ده سال بعد ما یک خانواده چهار نفره بودیم نسرین همان دخترک رها شده در کافه حالا یکی از افراد خانواده ما شده بود ، قبول نسرین به فرزند خواندگی کار ساده ای نبود اما هر جور بود کارهای اداریش را انجام دادیم در مدرسه ثبت نامش کردیم ومشغول درس خواندن شد حالا بعد از ده سال تحصیلات متوسطه اش را تمام کرده بود وتلاش می کرد وارد دانشگاه شود پسرم کیان دانشگاه قبول شده بود وحالا سال دوم را می گذراند من هم دیگر بازنشسته بودم بیشتر اوقات در منزل کنار همسر خوبم بودم من و همسرم ، پسر ودخترمان زندگی آرام وخوبی داشتیم .

کیان جوان خوبی بود من ومادرش در تربیت او نهایت تلاشمان را کرده بودیم حالا بزرگ شده بود دانشگاه میرفت بعضی وقتها با مادرش در مورد داماد شدنش صحبت میکردیم من دلم می خواست فارغ التحصیل که شد پس از شاغل شدندش از یک خانواده سرشناس خوب برایش همسری مناسب انتخاب کنیم

نسرین بزرگ شده بود با قامتی بلند و چهره ای بسیار زیبا ، چشمان درشت و مشکی اش در صورت سفیدش او را جذاب کرده بود . در بین فامیل و همسایه ها کم نبودند کسانی که با دیدن نسرین به او علاقمند شده و با پیامی یا واسطه ای از او خوستگاری کرده بودند .

من در این مورد تصمیمی نداشتم چون نسرین هنوز برای ازدواج وقت زیادی داشت من در تمام ده سال گذشته سعی کرده بودم طوری عمل کنم که هیچ کمبودی را احساس نکند اما کیان نسبت به نسرین و خواستگارانش همیشه حساسیت نشان میداد .

نسرین به کلاس خیاطی می رفت که با پسری بنام پرویز که بوتیکی داشت آشنا شد وبرای او کار می کرد . یک بار خبر رسید که با ماشین پرویز به خانه آمده است مورد قابل قبولی برای من نبود که جلوی همسایه ها با پسری غریبه آمد وشد کند موضوع را با او درمیان گذاشتم گفت : پرویز بوتیک کوچکی اینجا دارد والدینش مقیم تهران هستند آنها در آنجا تولیدی پوشاک دارند او در اینجا غریب است یک روز به محل آموزش خیاطی من آمده بود و از آموزشگاه خواستار معرفی فردی بود که بتواند کارهای کوچکی در مورد خیاطی برایش انجام بدهد من در آنجا با او آشنا شدم نسرین می گفت پسر خوبی است و نظر بدی ندارد . در گذشته هیچ رفتار نامناسبی از نسرین سر نزده بود من هم به او اطمینان کامل داشتم در عین حال از او خواستم دیگرسوار ماشین او نشود و او پذیرفت ، من نمی خواستم آزادی او را سلب کنم اما میدانستم کیان نسبت به این قضیه حساس است و اگر بفهمد خیلی ناراحت خواهد شد در آن زمان فکر می کردم کیان نسبت به نسرین احساس برادری می کند و حساس بودنش از روی تعصب است .

تا اینکه یک روز کیان به خانه آمد روحیه اش خراب بود بدون هیچ حرفی مستقیم به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید من که متوجه ناراحتی او شده بودم بدنبالش رفتم وقتی وارد اتاق شدم بلند شد نشست ، کنارش نشستم گفتم چه خبر ؟ جوابی نداد پرسیدم اتفاقی افتاده ؟ گفت آخه این دختر اصلا رعایت هیچ چیزی را نمی کند این پسره کیه بارها دیده ام که نسرین با تلفنش با کسی صحبت میکند فکر کنم همین پرویز باشد امروز که دیگر در خیابان دیدمشان ، کنار هم مشغول قدم زدن بودند و گرم صحبت کردن ، این چه کاریست نسرین می کند ؟ .

صدایش از ناراحتی والبته کمی هم عصبانیت می لرزید، ناگفته نماند من هم از شنیدن این خبر ناراحت شدم اما برای اینکه کیان را آرام کرده باشم برایش توضیح دادم که نسرین حالادیگر بزرگ شده و ما نباید زیاد او را محدود کنیم کیان با ناراحتی که در صدایش موج میزد گفت این چه حرفیه چطور من بنشینم و نسرین جلوی چشمم با دیگری باشد ... واز کنار من بلند شد و نزد مادرش به آشپزخانه رفت وقتی از اطاقش بیرون آمدم مشغول حرف زدن با مادرش بود .

گفتگوی آنها خیلی طول کشید و در آخر هم کیان با عصبانیت به اتاقش برگشت ، وقتی مادرش از آشپزخانه بیرون آمد ازش پرسیدم چی شده کیان حسابی عصبانی بود . وقتی جوابم را شنیدم از تعجب نزدیک بود خنده ام بگیرد کیان به مادرش گفته بود که نسرین را دوست دارد عاشق او شده و دلش می خواهد با او ازدواج کند و ...

عجب حرفی ، دختری را که من ده ، یازده سال پیش با آن وضعیت پیدا کرده بودم حالا عروسم شود ما در قبال نسرین هیچ کوتاهی نکرده بودیم ولی این دیگه اصلا قابل قبول نبود آخر نسرین کجا و کیان پسر من کجا ؟ نه اینکه نسرین چیزی کم داشته باشد ، ما برای کیان آرزوهای بزرگی داشتیم . از نظر مادرش دختر خاله اش دختر مناسبی برای او بود ، سال گذشته رشته پزشکی قبول شد همسرم می گفت امکان ادامه تحصیل کیان هم وجود دارد او هم بعد از کارشناسی برای کارشناسی ارشد اقدام میکند و زوج خوبی برای هم می شوند من مخالفتی نداشتم ولی زمان حاضر را هنوز زود میدانستیم که در این مورد تصمیمی بگیریم .

حالا کیان به نسرین ابراز تمایل می کند وقتی موضوع را شنیدم گفتم : کیان هنوز بچه است و امروز فهمیدم خیلی بچه است به او بگو دیگر از این حرفهای بچه گانه نزند .

من چگونه می توانستم بگویم که من او رها شده در کافه ای پیدا کردم نه هرگز ... همسرم و کیان تصور می کردند من اورا از والدینش به فرزند خواندگی پذیرفتم . من این موضوع هرگز بروی نسرین هم نیاورده بودم .

فکر می کردم نسرین دختر زرنگی است اگر موضوع را بفهمد از خدا می خواهد که چنین موهبت بزرگی نسیبش شود دیگر در زندگی هیچ کم نداشت بخاطر همین به همسرم تاکید کردم که نسرین بوئی از جریان نبرد تا کیان موضوع را فراموش کند . در آنزمان گاهی فکر می کردم به یکی از همین خواستگاران نسرین جواب مثبت بدهیم برود خصوصا تا موضوع جدی تر از این نشده است فکری برای آینده اش داشته باشد .

اما کیان دست بردار نبود دیگر سر سفره نمی آمد نه با من ونه با مادرش صحبت نمی کرد دیگر نمی دانستم چه کنم ، زیاد بیرون میرفت وکم کم شبها هم دیگر دیر به خانه می آمد من نگران بودم ومادرش هزار بار بیشتر . تا اینکه یکشب من و مادرش که در این مورد صحبت می کردیم که همسرم گفت : می ترسم پسرمان در این بیرون رفتنها و آشنائی با افرادی که تا دیر وقت بیرون خانه هستند ومعمولا از موقعیت اخلاقی خوبی برخوردار نیستند گرفتار مشکل بزرگی شود خصوصا که به قول خودش حالا عاشق هم شده ، اگر در این مسیر دچار اعتیاد یا هر مسئله دیگری می شد چه می توانسیم بکنبم همین افکار بود که در نهایت من و مادرش را تسلیم کرد آنزمان نسرین را که میدیدم با خود میگفتم عجب شانسی آورده .

قرار شد همسرم در فرصتی مناسب موضوع را به نسرین بگوید گرچه قبول چنین چیزی برایم مشکل بود اما چه می توانستم انجام بدهم .

عصر بود پسرم مطابق معمول در اطاقش روی تخت دراز کشیده بود و نسرین هم در اطاق خودش با تلفن مشغول ، که همسرم نسرین را صدا زد از او خواست کنارش بنشیند ومشغول صحبت شد من دقیقا متوجه گفته هایشان نمی شدم اما متوجه بودم گاهی گفتگویشان همراه با تنش بود انگار نسرین میخواست موضوعی را به ناهید همسرم بقبولاند و او نمی توانست قبول کند بالاخره هم نسرین با ناراحتی از کنارم رد شد و به اتاقش رفت به همسرم گفتم موضوع چی بود چیزی نگفت سرش را پائین انداخت من بلند شدم کنارش نشستم آرام گفتم اگر مشکلی هست بگو بدانم

در حالی که ناراحتی در چهره اش موج میزد گفت :

موضوع کیان را به او گفتم می گوید من پرویز را دوست دارم ما هردو همدیگر را دوست داریم ، می خواهیم با هم ازدواج کنیم


... ادامه دارد

( خواننده گرامی خواهشمند است با شرکت در نظر خود راهنمای ما باشید )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 شهریور 1396 05:53 ق.ظ
Hey very interesting blog!
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:55 ب.ظ
Wow, this piece of writing is fastidious, my younger sister
is analyzing these things, therefore I am going to tell her.
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:32 ب.ظ
Having read this I believed it was very enlightening.
I appreciate you taking the time and energy to put this informative article together.
I once again find myself personally spending a lot of time both reading and leaving comments.
But so what, it was still worthwhile!
جمعه 13 مرداد 1396 08:07 ب.ظ
Excellent way of describing, and nice piece of writing to obtain information regarding my presentation subject, which i am going to convey in academy.
شنبه 7 مرداد 1396 10:25 ب.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot
about this, like you wrote the book in it or something.
I think that you can do with some pics to drive the message home a little bit, but other than that, this is excellent
blog. A great read. I'll definitely be back.
یکشنبه 4 تیر 1396 09:27 ب.ظ
core از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین
ابتدا آیا نه حل و فصل درست با من پس
از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر به
من مؤمن اما فقط برای بسیار در حالی که کوتاه.

من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در
مفروضات و شما خواهد را خوب به پر کسانی که معافیت.
اگر شما در واقع که می توانید انجام من می
مطمئنا بود مجذوب.
شنبه 9 اردیبهشت 1396 11:37 ق.ظ
I am not positive where you are getting your
info, however great topic. I needs to spend a
while learning much more or working out more. Thanks for wonderful information I was looking for this info for my mission.
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:33 ق.ظ
What's up Dear, are you in fact visiting this website regularly, if so afterward you will absolutely obtain fastidious experience.
سه شنبه 15 فروردین 1396 11:04 ب.ظ
When someone writes an post he/she keeps the image of a user in his/her mind that how a user can know it.
So that's why this article is great. Thanks!
چهارشنبه 2 دی 1394 08:57 ب.ظ
لینک شدین..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

امارگیر حرفه ای سایت


پنل اس ام اس
پنل اس ام اس رایگان
ریزگردها | روانشناسی
آموزش زبان | مسکن قزوین
کرمان | کوله پشتی

امارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت